مادرش می گفت : دخترم! بگذار راحتت کنم تمام زندگی آینده ات بستگی به همین چند دقیقه چای آوردنت دارد!!!!!
پایت را که از آشپزخانه گذاشتی بیرون اول خوب همه چیز را نگاه کن و بعد سرت را بنداز پایین و بعد با صدای آروم بگو سلام!
نمی خوام پشت سرت حرف بزنن که چقدر بی تربیته! یه وقت هول نشی رنگت عوض نشه. با خودشون می گن: دختره آدم ندیده ست!!!!
سینی چای را محکم بگیر مثل دفعه ی قبل نشه که دستت بلرزه آقای داماد رو شرمنده کنی!!!
حواست جمع باشه اول بزرگتر...
یه وقت نبینمت که سینی چای رو یکراست بردی جلوی آقای داماد!فکر می کنن که حالا پسرشون چه آش دهن سوزیه! آروم و با حوصله راه برو و دو بار کمتر تعارف نکن! سرت رو بلند نکن آروم حرف بزن حتی اگر حرف خنده داری زدند تو نخند وگرنه از فردا روت عیب میذارن که دختره بی حیا و پررو بود...!!!!
عزیزم می دونم که سخته ولی چند دقیقه بیشتر نیست! تحمل کن.از قدیم گفتن : در دروازه رو میشه بست اما در دهن مردم رو نه!
لحظه موعود فرا رسید.دستورها رو مو به مو اجرا کرد.یعنی سینی چای رو دو دستی چسبیده بود سعی می کرد به هیچ چیز فکر نکند و محکم و استوار قدم بر میداشت!
همه چیز رو به راه بود...چند قدم بیشتر نمانده بود که چشمش به مادر داماد افتاد که چادرش را روی صورتش کشیده بود و در گوش دخترش پچ پچ می کرد. گوش هایش را تیز کرد صدای مادر داماد را شنید که می گفت : ماشاالله هزار ماشاالله همچین چای میاره که انگار نسل به نسل قهوه چی بودن!!!!!!!!!!!!!!!! |