به با تو بودن عادت کرده ام
گاه و بی گاه
به خوبی هایت
به مهربانی هایت
خو گرفته ام
اما تو از رفتن و جدایی می گویی
و من پر از هراس و دلهره .......
می خواهی بروی ؟
باید جلوی ساعت زمان را بگیرم
اما نه نمی توانم ، دستم به ساعت زمان نمی رسد ......
به ماه گفتم :
تومی خواهی از پیشم بروی
ماه زیر گوشم آهسته نجوا کرد :
لحظه ی دیدار نزدیک است
دوباره گفتم :
پس غم دوری اش را چه کنم ؟
ماه گفت : با غمش بساز ..........



