بیکار بودم امدم وبلاگ زدم - قانون

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : دوشنبه 17 مهر 1385 در ساعت 04:06
نویسنده : بهنام
عنوان : قانون

دو ،سه روزه که دلم بدجوری هواتو کرده                             باز دوباره حوس  گرمی اون نگاتو کرده

 

چند شبه که باز دوباره تو بخوابم نمیای                                تو سراغ این دل خونه خرابم نمیای

 

 

 سلام این شعر رو من نگفتم ولی هر کی که گفته دمش گرم .بد جوری کارش درست بوده.نمیدونم از چی براتون بنویسم.از دانشگاه بگم که با دوتا ساک و چمدون با بچه ها تو ترمینال قرار گذاشتیم و رفتیم و جاتون خالی آتش بس را برای دهمین بار دیدیم.رفتیم وسایلمون رو گذاشتیم خونه پیش سوسکهای که یه ماهی بود مارو ندیده بودند ادعای مالکیت میکردند.رفتیم دانشگاه گفتند کفپوشهای سالن آماده نشده برید هفته دیگه بیاید.ماهم رفتیم و قرار شد هفته بعد بیایم.این ترم خفن تصمیم گرفتم حال این دخترها رو بگیرم(تو درس نه چیز دیگه)(امیدوارم آدرس وبلاگم رو کسی بهشون نداده باشه  ویا این قسمت رو نخونندوگرنه...).از بی معرفتی مردم هم نمیگم چون ربطی به من نداره!

بازم نمیدونم چی بگم.فقط دوست داشتم الان تو کلاس بودم .

دلم برای خیلی چیزا تنگ شده و انجا حدااقل میتونستم به بعضی چیزا فکر نکنم،وبه بعضی چیزای دیگه فکر کنم!!!

خیلی دوست داشتم این روزها تهران بودم تو باشگاه خودمون و اونجا افطار می کردم.دلم برای حلقه بسکتبالی که هر روز صبح با پیام می رفتیم و چند ساعتی عرق همدیگر رو در می آوردیم تنگ شده.

دلم برای شرکت با همه کارمندها گلش تنگ شده .یادش بخیر هر روز 7 از خواب بیدار می شدم و سا عت 9:30 شرکت بودم!!!(راهم زیاد دور نبود  ،با معرفت بودند و چیزی نمی گفتند).آخر هرماه که چه عرض کنم،تا سوم،چهارم منتظر گرفتن حقوقمون بودیم و هفتم به بعد 2زار میگرفتیم وکلی خوشحال بودیم بریم یه جوری خرجش کنیم.

(الان زنگ زدند درهای کابینتمون رو آوردند یادم رفت چی میگفتم).آهان ...

دلم برای روزهای که ده ساعت میرفتم تو اینترنت وهر وقت که قبض تلفن با اعداد  نجومیش می امد قول میدادم که دیگه از این کارها بد نکنم،تنگ شده.

دلم برای ؟؟؟ تنگ شده.

ولی الان که امدم اینجا با بچه ها یه خونه مجردی گرفتیم .صبح ها که هر روز دنبال سرویس میدویم.ظهرها هم نون با آب میخوریم شب رو هم نگم بهتره.راستی قبل از اینکه من بیام دانشجو بشم فقط بلد بودم نیمرو درست کنم(اول تخم مرغ  رو میریزند تو ماهی تابه یا  روغنو؟؟).یا اینکه چند سیب زمینی رو بندازم تو قابلمه اجاق رو زیاد کنم تا بپزه(آب هم تو قابلمه باید بریزی).ولی الان به لطف دانشگاه آزاد وسایر مسوولین یاد گرفتم که با چاقو در کنسرو لوبیا یا اگه وعضمون خوب باشه تن ماهی را باز کنم.تازه با قاشق هم در نوشابه باز میکنم.

نمیدونید وقتی بچه ها  فردین بازی میکنند و میرن مثلا برای خونه خرید میکنند تا یه چیز درست و حسابی بخوریم و میدند دستت تا یه چیزی از توش برای شام دربیاری (منظورم نیم کیلو پیازو گوجه و سیب زمینی و تخم مرغ!)وموقع شام میری یه جا گم وگور میشی! ،شب خونه نمیری و فرداش برای معذرت خواهی میری خونه و با یه  پارچ آب ازت استقبال میکنند چه حالی میده(حال میده؟!؟).

دلم میخواد هیچوقت این خاطرات شیرین رو فراموش نکنم .ولی این یه قانونه که بعضی چیزا باید فراموش بشه.

بعضی هم فقط این یه قانون رو بلدند:

 

این حقیقت است که از دل  برود                             هر آنکس که از دیده رود

 

میدونم ربطی نداشت ولی یه جوری باید حرفم و میزدم.

 

خوش باشید و

 دیگران رو

خوشحال کنید.

بهنام .

                                                                                    . .............