دل منو برده با نگاهش
میمیرم واسه اون شکل ماهش
میدونه شب و روز خواب ندارم
سر کوچه میشینم چشم به راهش
دیگه دیگه با من کار نداره
چی شده که منو دوست نداره
نمیدونم که چرا قهر با من
مگه توی سینه دل نداره
*****
میخوام با تو باشم تا همیشه
بدون تو مگه میشه
دوری نکن از من دیگه بسه
چرا دلت واسه من تنگ نمیشه
قبل از اینکه سلام کنم بهتون بگهم که یه وقت فکر نکنید عاشق شدم ها!!!نه از این خبره نیست .همینجوری از این شعره خوشم امده بود گفتم بنویسم تا شما هم با من از این شعر خوشتون بیاد!!!
خوب حالا که فهمیدید من عاشق نیستم و نشدم و این شعرو هویجوری انتخاب کردم! به همتون از ته دل سلام میکنم.امیدوارم حال همتون خوب باشه و حال زندگی رو ببرید.
بچه مدرسه ای ها که دو، سه روزدیگه باید برن مدرسه و 9 ماه دیگه میزو نیمکت و درس و معلم رو تحمل کنند.دانشجوها هم دیگه کم کم باید خودشون رو برای انتخاب واحد، دو دره کردن کلاس و پاچه خواری استاد، خوابگاه یا خونه دانشجویی با هزار یک مشکل آماده کنند.فکر کنم تنها انگیزشون وجود جنس مخالف سر کلاس یا دانشگاهشون باشه(البته نه برای همه).
تابستون هم با همه گرماش داره تموم میشه .فقط میمونه خاطراتش.هممون به همین راحتی همونطوری که چندین سال از عمرمون سپری شده این 3 ماه هم روش مثل برق و باد رفت.فقط موند عکسهای یادگاری که تو دربند وشمال عروسی و جشن تولدها گرفتیم.به راستی که چقدر زود دیر میشه!
هر که از این دیر تعبیری داره .برای یکی دیر نزدیک شدن به مرگه.برای یکی بازنشسته شدن پس از 30 سال زحمت،تو فکر اینه که بعدش باید چیکار کنه تا بتونه چرخ زندگیشو بچرخونه.برای یکه گرفتن مدرک دانشگاهیشه که باید اون پرت کنه بزاره پیش کتاب جزوه هاش یه ماشی قسطی گیر بیاره بره مسافر کشی.برای یکی تموم شدن دوره مسخره سربازیه .برای یکی دیگه هم بزرگ شدن و رسیدن به دختر همسایشون.برای یکی دیگه...
همه اینها بدن اینکه ما سرعتش رو حس کنیم تموم میشه و میره .ما هممون به اونچیزهای که بهش فکر میکنیم و آرزشو داریم میرسیم.مثلا یه بچه آرزو داره زودتر بزرگ بشه بره مدرسه.وقتی رفت مدرسه آرزو داره هر چی زودتر بره دانشگاه .دانشگاه هم که رفت آرزو داره که مدرکشو با نمرهای خوب بگیره.همین اتفاق هم میافته .بعد آرزو داره بره سر خونه زندگیش وبتونه یه شریک مناسب پیدا کنه.وقتی که مریض شد آرزو میکنه که هر چی زودتر خوب بشه .زود هم خوب میشه .بعد هم آرزو داره بچه هاش ...
وقتی که ما به آرزو هامون میرسیم دیگه کمتر برمیگردیم وتا از خدای خدمون تشکر کنیم.
نمی خوام که درس معرفت و زندگی بدم فقط خواستم یه یاداوری کنم که:
چقدر زود دیر میشه
]چقدر دلم برای مرحوم فریدون فروغی تنگ شده
چون سایه های بی امان
بازیچه دست زمان
در این دنیا ماندم چنان
افسرده و حیران
سر گشته و نالان
چون آدمک زنجیر بر دست وپایم
از پنجه تقدیر من کی رهایم
ای توکه دادی جانم
بگو به من تا کی بمانم
آدمی چون آدمک مخلوقی سر گردان
روحش شاد.وقتی که زندگینامه فریدون وفرهاد رو میخونم به این همه سادگیشون حسرت میخورم.از هر 100هزار نفر فقط یه نفر میتونه اینطوری زندگی کنه.
من هم یوتش یواش برم یه زنگ بهش بزنم.
.
.
جای دوری نرید که کلی باهاتون کار دارم ها
روزگارتان شیرین
شادیهایتان افزون باد



